تبليغاتX
blogers
نامه های شطرنجی
add To Favourites
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سرگردانی


جوانی؛

سودای اندیشه های بلند است و

حقارت دستانی کوتاه

 

اندیشه هایی که دیگران،

به زنجیرهای

 قضاوت خویش بسته اند

و چون بردگان،

از زبانی به زبانی

می کشند

 

وحقارت؛

معجزه ای ابدیست،

در دستان هر انسان

تا عجز،

به موهبتی آسمانی بدل شود

برای التیام عطش ِ

جنون عظمت خدایان

 

اما خدایان ،

دلالان مرگند

میان هر آنچه که هست

و هر آنچه که شاید باشد

میان توهم آسمان

و حقیقت زمین

 

و زمین خود،

گورستان بزرگی ست

از دردهای کوچکی که

با هر مرد دفن می شوند و

در زمان می پوسند

 

و زمان؛

آکنده از تردیدهاییست که

داغ های کهنه را در سینه هر زن

تکرار می کند؛

از آخرین بوسه،

تا اولین عشق

 

وعشق؛

راز سر به مهر انسانیت

که محبت،

جنون

 و شهوت را

برای بقای آدمی

توام می کند

میان دو دست جان می گیرد

و میان دو پا می میرد

 

واینک  من؛

باز تنها و گریزان،

گریزان ازقضاوت و اندیشه

گریزان از زمین و خدایان

گریزان از هر عشق و جنون

معصیت ظهر تابستان را

 به نوش می کشم

تا در سرگرانیهایم

سرگردانی هایی نو

 بیافرینم

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 6:11 بعد از ظهر | 
گریز
در این شب،

غلام آن سرگیجه ای هستم که بر؛

                                        ناموس جاده می تازد

عریان

      همچو زاده شده از مادر،

من ِ

     من ِ

           من ِ 

                 من ِ

                       من ِ تنها

گریزان از

           هفتادوچهار ضریه تازیانه،

                                                می تازم

بر کالبد برهنه خیابانهایتان؛

                                 زناکارانه می تازم

و بکارت هویتتان را بر می چینم

من بودم که گریختم

------------------------------------------------------------

ر - الف - برنا: مرداد 86 / بازنویسی: تیر 88

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 3:23 بعد از ظهر | 
انسان مجهول


زبان؛

انسان را کلمه ای ساخت،

مدفون

 میان کتابهایش

 
و انسانیت راافسانه ای

بر واقعیت حیوانیتهایش


و زیستن را نشانه ای

برای خدمت به خدایانش


و ابدیت را جاودانه ای

بر حقیقت حقارتهایش


وزبان

شیطان را بهانه ای ساخت

در برابر شرارتهایش


آزادی را بیگانه ای

در سرزمین زنجیرهایش

 مرگ را ترانه ای

و هر شهید را ستاره ای ساخت

در آسمان جنایتهایش


نفرین

 بر این زبان

که هویت آدمی را

به واژه ای مجهول بدل ساخت

در تمامی دروغهایش

----------------------------------------------

ر - الف - برنا / تیرماه 1388

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 5:26 قبل از ظهر | 
اندوه تازه
سکوتی؛

 آواز خورشید را تا انتهای زمین گسترانیده

 و باد؛

 گندمزارها را در موج توحش خویش می رقصاند

پراوانه ای گلی را می بوید

و چنار کهنسال دور از پنجره

 چکاوکی را در دستانش می نوازد

و اینک معبودی

 در پس آسمانها که با اقتدار

 براندیشه مطلوب خویش می نگرد

  اما این زیبایی افزون؛

 خاطره آغوشی را در من باز نمی ستاند

و شهد بوسه ای؛

از معشوقه ای ناشناس را بر لبانم

یاداور نیست

که عریانی اش را به تنم پیوند داده باشد

و اندوه رفتنش را در بسترم به یادگار...

که این خود اندوه تازه ایست

----------------------------------------

بهار 88


|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 6:47 بعد از ظهر | 
سگان غریزه

گرگان قدر؛

فرمانروایان

سرزمین نهی

و ظلمت،
رام ِ
لالایی آرامش ِ کودکان

که خدایان را

در رویایشان

می جویند


اما یکتاست

پروردگاری که

در افسوس تنهایی خویشتن

به حسادت،

خلوت

زبانهای آویزان

و تمنای

شکافهای پریشان را

می نگرد


ومن

پروردگار ِ تنهایی ِ خویشتن

دست بر بندِ

سگان غریزه ام،

هرزه گردان ِ

بزم استغنای ِ

این ظلمتیم

که بی پستانی

از برای دریدن،

قطعه قطه

خویشتن را

می بلعیم
...

----------------------------------------
ر - الف برنا / فروردینماهِ 1388

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 8:12 قبل از ظهر | 
ادرار ِ حقیقت


زمان،
 پدر خاطره است
و کودکی،
 بکارت انسانیت

و من،
 مادر تمامی ِ فرزندانی هستم
که حریصانه
 بر پستانهای خشکیده ای
دندان میفشارند؛
تا از چرک و تعفن
 آرام گیرند

و باز هم من
آبستن ِ  کودکی عقیم،
بی جماعی و
بی بکارتی
که کینه ای نو،
به جهان خواهد پیوست
   
ای روزگار پیر فرسوده،
فریاد ارضاء شدنت
توحشی مکرر است؛
که اندیشه دوختن را
از سر می راند

تا
 بکارت نیز،
تا
 کودکی نیز،
و
 انسانیت نیز،
خاطره ای شوند

گویی همه چیز مونث است
در جهان
و
 محکوم به زادن
و
 محکوم به بقاء

و ما همه مادرانی هستیم
دلسوزتر از خوشید
به فرندان
و پایبندترین همسرانیم
به روزگار
که بس عریض است و
درد آور

 او را هم،
هیچ نیست
جز توهم ارضاء شدن
و لذت ادرار

ای
روزگار پیر فرسوده ی ِ
جاودان

این
 شعر نیست
این
 فریاد نیست
این
 اشک نیست،

که ضجه ایست،
که ناله ایست،
بر زوال کرامت عشق
که فرو افتاد
و ما همچون زنان ِ
هرزیه زندگی،
بی آلتی
همچونان
به عادت
 به خون می غلتیم

اما حقیقت؛
فرزند مشروع ِ انسان است
که روزگار
پدر هیچ فرزندی نبود
که اینها تمامی
بهانه ای بود؛
برای نگفتن

تا من بمانم
و خاطراتی که در
 مثانه زمان،
انباشته می شوند
و هیچگاه
برفاضلاب زبان گویندگان

روان نخواهند شد

----------------------------------------

ر - الف - برنا / دیماه 1387

---------------------------------------  

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 0:10 قبل از ظهر | 
طغیان


به من بگو؛
در اعماق ِ اندیشه ات
چه می گذرد،؟!
که وجودم
چُنین در زبانه های ِ اندوهت
 خاکستر می شود

بگو،
در آلایش ِکلامت،
چه چیز را
پنهان می کنی،؟!
که این چُنین
انجماد ِ احساس
در خاتمه ی ِ نگاهت
 برق میزند

این تعفن ِ کدامین خاطره است
در زَفیر ِ نفسهایت،؟!
که عطر دستانت را
با پوزخندی،
حرامم می دارد

به من بگو؛
بگو،
که دیریست گریستن
درچشمانم قَسی شده

از گفتن مَهراس
و از یائس من
بگو،
که آینده هیچ نیست!!
جز کینه ای که
کودکی ام را
معنا میکند،

طغیان ِ یقین
در چشمانت
تمامی ِ مَفروضاتم را
با خود می برد
گامهایت،
مُشمئز ِ  ایستادنند،
بی چون ِ ماندن
و بی چرای ِ
رفتن

باز نمان
که من هم باز،
در سکون ِ نیاز های ِ فرسوده ام
مردار ِ نارسته ی ِ رویایی را
مومیا می زنم،
تا در صلابه ی ِ بی ایمانیت
جاودان بماند 

----------------------------------------------------
ر - الف - برنا   / آذر 87
|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 12:39 بعد از ظهر | 
جنون جاودانه


خفته ام؛

در جنونی که زمان را می بلعد

و ظفر فریادی که؛

سکوت نیمه شبان را می شکافد

تا شعله های آغوش ستایش را،

جاودانه سازند


عشق؛

سودای غریبی ست

به تیز ِ دندانهای حریصی که

به خون و درد،

لذت می برند


خیره بر رأس نقطه ای که،

پاکدامنی را شرمسار می سازد

و؛

فرزندانی که به استغلاظ،

جاری می شوند


تا طلاگونه شعله ی سیگاری

ضیافت نیمه شبان را

نورباران کند


 نیک می اندیشم؛

به سردی ِ احساسی که فرونشت

و فرا نبرد


تا آژنگی نو،

همچون خاطره ای حسرت انگیز

از تو،

از او،

و دیگری

به چهره ام

نقش بندد

------------------------------------------------------
ر-الف-برنا / آبان 1387

|+| نوشته شده توسط رسول احدی برنا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 9:47 بعد از ظهر | 
آفتاب پرست
آخرین مطالب حزب اعتماد ملی
آخرین مطالب سایت محمد خاتمی
رتبه وبلاگ خود را در گوگل ببینید
Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

جستجو وبلاگهای دیگر

برای دریافت آخرین اخبار عضو شوید





Powered by WebGozar

Oneline users :

سایت دکتر زهرا رهنورد
بنیاد باران
سایت شخصی مهدی کروبی

  RSS  

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By R.A.Borna
Born on: Des 19, 1983